تبليغاتX
مُرده متحرک

<-BlogId->

<-BlogAuthor->

<-BlogId->

<-BlogUrl->

مُرده متحرک

مُرده متحرک

مُرده متحرک

وبلاگ سایت
Www.SAnge-SAboor.Com
منم یه شب می خندم و اشک تورو در میارم

تو خوابتم نمی بینی که من برات گل میارم

منم میرم به این و اون پشت سرت حرف می زنم

هرچی که دست تکون بدی دست تورو پس میزنم...
حسرت روز های خوشی

مُرده متحرک

مُرده متحرک
حسرت روز های خوشی

Www.Sange-Saboor.Com

 

 

سلام دوستای گلم

امروز کلی خسته شدم

بدجوری یکی از بدترین روز های اعصاب خورد کن بود

شما فرض کنید

2 تا بچه 5 ساله و 3 ساله توی خونه باشن

جیغ و داد اعصاب خورد کنی

حرف گوش نکردنشون دیوونم کرده

واقعا اندازه 1 ماه از زندگی عقب افتادم

صبح بیدار شدم از خواب اتاق ماشاالله انگار سیبری هستش تا صبح خدا می دونه چجوری خوابیدم تو اتاق

بعد که بیدار شدم صدای جیغ و داد بچه ها شروع شد تا عصر ساعت 6

راستی برد تیم تراکتور رو تبریک می گم دمشون گرم گل کاشتن

الان هم که نشستم تاثیرات صداشون مغزم رو متحیر کرده

یادم باشه مغزم و کلا خودم رو ری استارت کنم شاید درست بشه :دی

بعد هیچی دیگه دلم براتون چی بگه

کلی اذیت شدم

راستی بازم واسه جریان 4 ساله دعام کنید

یا مرگ یا دیوونه گی....



+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 22:6 توسط Lost-Dream |
 

عشق پیری

پیرمردی صبح زود از خانه*اش خارج شد.. در راه با یك ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می*شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: باید ازت عكسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عكسبرداری نیست.

پرستاران از اول دلیل عجله*اش را پرسیدند.....


بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 23:36 توسط Lost-Dream |
 

دلنوشته

سلام به همه دوستانی که میان و نمیان


امروز روز نصبتا بدی بود

خیلی سخته آدم ببینه و نتونه حرفی بزنه

دل آدم جیغ و داد کنه ولی آدم خودش ساکت بمونه

چند روزی این حال و روز منه

هر روز تنهاییم شدیدتر می شه

فکر و خیال اذیتم می کنه

مشکلات هر لحظه بیشتر فشار میاره

خدا آخرش به کجا می رسه این وضعیت

دیگه دارم دیوونه میشم همه چیز به هم ریخته

به قولی کلاف زندگی از دستم رد شده و همه جا می پره

منم نمی تونم نگهش دارم

سر یه اشتباه کوچیک که 4 سال پیش انجام دادم تا الان دارم بدبختی می کشم

دوستان دعام کنید شاید از یه راهی خلاص شدم

یا مرگ یا دیوونگی


منم یه شب می خندم و اشک تورو در میارم

تو خوابتم نمی بینی که من برات گل میارم

منم میرم به این و اون پشت سرت حرف می زنم

هرچی که دست تکون بدی دست تورو پس میزنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 20:24 توسط Lost-Dream |
 

داستان خیانت


چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.


زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟...


بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 21:33 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت هفتم )

و دست آخر هم ده تا طبق جهازشان را برد
.برادرکم چه قدر باهام سرو کله زد که سواد يادم بدهد.ولی من بی عرضه!من خاک برسر!همه اش تقصير خودم بود.حالا می فهمم.اين دو روزه همه اش اين فکرها را می کردم که آن همه خيال بد به کله ام زده بود.سی و چهارسال گوشه خانه پدرم نشستم و عزای کلاه گيسم را گرفتم.عزای بدترکيبی ام را گرفتم.عزای شوهر نکردن را گرفتم.مگر همه زن ها پنجه آفتاب اند؟مگر اين همه مردم که کلاه گيس می گذارند،چه عيبی دارند؟مگر تنها من آبله رو بودم؟همه اش تقصير خودم بود.هی نشستم و هی کوفت و روفت مادر و خواهرش را شنيدم.هی گذاشتم برود ور دلشان بنشيند و از زبانشان بد و بی راه مرا بشنود.تا از نظرش افتادم.ديگر از نظر افتادم که افتادم.شب آخر وقتی از اتاق مادرش درآمد،ديگر لباس هايش را نکند و همان دم در اتاق ايستاد و گفت:«دلت نمی خاد بريم خونه پدرت»و من يکهو دلم ريخت تو.دو شب پيش،شب جمعه بود و با هم به خانه پدرم رفته بوديم و شام هم آنجا بوديم و من يکهو فهميدم چه خبر است.


بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 14:3 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت ششم )

از ديوار بلند شد،از من هم بلند شد
.ولی مگر جلوی زبانشان را می شد گرفت؟وقتی شوهرم نبود،هزار ايراد می گرفتند،هزار کوفت و روفت می کردند.می آمدند از در اتاقم می گذشتند و نيش می زدند که من کلاه گيس دارم و صورتم آبله است.و چهل سالم است.ولی مگر پسرشان چه دسته گلی بود؟و همين قضيه کلاه گيس آخرش کار را خراب کرد.آخر چه طور از آنها می شد آن را مخفی کرد؟از ترسم که مبادا بفهمند،باز هم به حمام محله خودمان می رفتم .ولی يک روز مادرش آمده بود و از دلاک حمام ما پرسيده بود.آن هم با چه حقه ای!


بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 14:2 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت پنجم )

آن حرف را نزده بود،معلوم نبود کارمان به کجا می کشيد
.چون من اصلا حالم دست خودم نبود.اما خدا به دادش رسيد.يعنی به دادمان رسيد.توی کوچه که داشتيم به خانه اش می رفتيم،وسط راه،در گوشم گفت :«نمی خام مادر و خواهرم بفهمن.می دونی چرا»و من بی اختيار هوس کردم صورتش را ببوسم.اما جلوی خودم را نگه داشتم .همه بغض و کينه ای که در دلم عقده شده بود،آب شد.مثل اين که محبتش با همين يک کلمه حرف در دلم جا گرفت.مرده شورش را ببرد.حالا ديگر از خودم خجالت می کشم که اين طور
گولش را خورده بودم
.چه قدر خوش حال شده بودم.

بقیه در ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 13:56 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت چهارم )

برپا شد،تنها خبر تازه خانه ما جنجال شب های آب بود که باز خودش چيزی بود
.و همين هم تازه ماهی يک بار بود.حتی کاسه بشقابی توی کوچه ما داد نمی زد.نمی دانيد من چه می گويم.نمی خواهم بگويم خانه پدرم بد بود،ها،نه.بی چاره پدرم.اما من ديگر خسته شده بودم.چه می شود کرد؟ من خسته شده بودم ديگر.می خواستم مثلا خانم خانه خودم باشم.خانه خانه!اما مادر و خواهر او خانم خانه بودند.راضی بودم کلفتی همه شان را بکنم و يک سال دست نگه دارد.ولی نکرد.من حالا می فهمم چرا نصف بيشتر مهر را نقد داد.


بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 12:51 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت سوم )

خدا خودش به دادم رسيد.همان طور که چشمم روی ميز ميخ کوب شده بود، به ياد شربت افتادم.هول هولکی گفتم :«! شربت گرم ميشه آقا »ولی آقا را نتوانستم درست بگويم.آب بيخ گلويم جست و حرفم را نيمه تمام گذاشتم.
ولی او دستش که به طرف ليوان شربت رفت من جرات بيش تری پيدا کردم و گفتم :«؟ آقا سيگار ميل دارين »و از اتاق پريدم بيرون.وای که چه حالی داشتم!اگر برادرم نبود و باز من مجبور می شدم برايش سيگار هم ببرم؟!ولی خدا جوانی اش را ببخشد.چه برادر نازنينی است!


بقیه در ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 12:50 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت دوم )

پیش فرض

خودت شاهدی !هنوز هم که به ياد آن دقيقه و ساعت می اتفتم،تنم می لرزد.يادم است از پله ها که بالا می آمد و صدای پاهايش که می لنگيد و صدای عصايش که ترق توروق روی آجرها می خورد،انگار قلب من می خواست از جا کنده شود.انگار سرعصايش را روی قلب من می گذاشت.وای نمی دانيد چه حالی داشتم.آمد يک راست رفت توی اتاق.توی اتاق برادرم که مهمان خانه مان هم بود.برادرم چند دقيقه پهلويش نشست.بعد مرا صدا کرد که آب بياوردم و خودش به هوای سيگار آوردن بيرون رفت.من شربت
بقیه در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 12:49 توسط Lost-Dream |
 

زن زيادی ( قسمت اول )

زن زيادی

جلال آل احمد
...
من ديگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم ؟اصلا ديگر توی آن خانه که بودم انگار ديوارهايش را روی قلبم گذاشته اند.همين پريروز اين اتفاق افتاد.ولی من مگر توانستم اين دوشبه،يک دقيقه در خانه پدری سرکنم؟خيال می کنيد اصلا خواب به چشم هايم آمد؟ابدا.تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم.انگار نه انگار که رخت خواب هميشگی ام بود.نه!درست مثل قبر بود.جان به سر شده بودم.تا صبح هی تويش جان کندم و هی فرک کردم.هزار خيال بد از کله ام گذشت.هزار خيال بد.رخت خواب همان رخت خوابی بود که سالها تويش خوابيده بودم.خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می کرده بودم.

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/12ساعت 12:43 توسط Lost-Dream |
 

علت دروغ گفتن مردها

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتي در حال گريه كردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. '' آيا اين تبر توست؟'' هيزم شكن جواب داد: '' نه

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شكن خوشحال روانه خونه شد
يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.



بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 19:32 توسط Lost-Dream |
 

خیال تو



پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:11 توسط Lost-Dream |
 

یاس عشق

http://www.sange-saboor.com/thread855.html

دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود
دستان کوچکت که جنون مرا نوشت
این واژه های غرق به خون مرا نوشت
هرجا که رد پای شما هست می روم
فکری بکن به حال من از دست می روم
قلبم شکسته است و هی سرد می شوم
بگذار بشکند عوضش مرد می شوم
دستان خسته ام به شقایق نمی رسد
فریاد من به گوش خلایق نمی رسد
این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست
یا مثل چشم های شما با کلاس نیست
این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر
هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر
بین خودم و آینه دیوار می کشم
هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم
شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست
در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست
بانوی دشت های قشنگی که سوختی
عشق مرا به رهگذران می فروختی
چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین
این دست ها همیشه جوان نیست نازنین
شاید کسی که بین غزل های من گم است
در فصل های زندگی ام فصل پنجم است
یا نه درست مثل خودم لاابالی است
از مردمان غمزدهء این حوالی است
حالا ببین علیه خودم غرق می شوم
در منتها الیه خودم غرق می شوم
دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند
احساس می کنم غزلم ناتمام ماندی
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:11 توسط Lost-Dream |
 

یورگونوم حایالیندن (خسته ام از خیالت)

http://www.sange-saboor.com/thread926.html


چیه دیوونه مگه تو مگه تازه درد بریدی...
یورگونوم اوزلمکتن حیالیندن آغلاریم گوزلرینده یاشلار سیلی...
دست من رو گونه هاته کف دستام قد دریا ...
بیل سنی اونوتمادیم یولارینی بیر ده بن آغلار کن اتینی...
مگه دنیا بعد چند سال مثل تو ابر رو شناخته
این همه درد های بارون واسه ابر که عمری باخته
ته تصویر من و تو یکی میخواد بمیره
تو نبر واسه بریدن حالا دیگه خیلی دیره
آه کشید رفت از آینه من به جاش اونجا نشستم
نه آینه رو زدم شکستم چشمامو آهسته بستم
اون منم مرد تو آینه میرم انگار توی زندون...
دایانامام اینان دایانامام بونا اوناتامام بیر آی
دوکونامام سانا هر زورونو
اورونا آندیرمادان زامانا دیمم ال ودا...
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:9 توسط Lost-Dream |
 

اگر تو خواستي قبل از من بميري

http://www.sange-saboor.com/thread1031.html


If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots

اگر تو خواستي قبل از من بميري
بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .

If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh

اگر مي خواي صد سال زندگي کني
من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم
چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.



True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

-- Charles Caleb Colton
دوستي واقعي مثل سلامتي هست
ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.

A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد
که تموم دنيا از پيشت رفتن.



Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوي من قدم بر ندار،
شايد نتونم دنبالت بيام.
پشت سرم راه نرو،
شايد نتونم رهرو خوبي باشم.
کنارم راه بيا و دوستم باش.

Friends are God's way of taking care of us.

دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.

Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius


دوستي يعني يک روح در دو بدن .


I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews

من به تو تکيه مي کنم و تو به من
و اونوقت همه چيزمون مرتبه.


catch them. If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،
من با اونا عبور نخواهم کرد،
بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.

Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.
ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.
اما بهترين دوستان
حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.

My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ،
اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،
اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.

Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb


يک دوست واقعي رو دو دستي بچسب.

A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown
يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه
و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني
اونا رو واسه ات بخونه.
Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means
sending it to the person that sent it to you.
And if you receive this e-mail many times from
many different people, it only means that you have
many FRIENDS. And if you only get it but once, do not be
discouraged for you will know that you have
AT LEAST ONE GOOD FRIEND.

اين فايل رو واسه تموم دوستاتون ارسال کنين
حتي اگر بايد اون رو واسه دوستي بفرستين که فايل رو ازش دريافت کردين.
و اگه شما اين ايميل رو به تعداد زياد و از آدماي متفاوت دريافت کردين
اين يعني اينکه شما دوستاي فراووني دارين.

و اگه فقط يه بار واسه تون ارسال شد
دلسرد نشين ، چون شما مي دونين که حداقل يه دوست خوب دارين.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:9 توسط Lost-Dream |
 

روی ماه خداوند را ببوس




دستت و بزار تو دستم تا بریم بالای ابرا
تا همونجا که خدا هست پیش بادبادک زیبا
نگاهت به آسمونه رسیدی به عمق دریا
دل من همیشه خیره به طلوع صبح فردا
تو میگی تا آسمونا راهی نیست میشه یه کار کرد
دل من اما میترسید غم و برداشت و فرار کرد
یهو یک دست طلایی از تو آسمون صدام کرد
گفت بزرگ کن دلت ومیشه یه فکری واسه راه کرد
به صدا که گوش دادم دیدم صدا چه آشناست
صدای پاکی و نوره صدای خدا خداست
نور دست تا ته راه و پر از روشنایی کرد
پر از گلهای شقایق نرگس و عقاقی کرد
پریدم روی ماهش رو از همینجا بوسیدم
آخه اون خدای من بود چطوری نفهمیدم
ای خدا نگاهی کن به عاشقای بیگناه
دلای شکسته پاک و نجیب و بی پناه
نگاه کن عشق ما دریای سفید و پاکیه
واسه دلای ما همین نگاهت کافیه
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:8 توسط Lost-Dream |
 

خداوندا نمی دانم


http://www.sange-saboor.com/thread1168.html



خداوندا نمی دانم
در این دنیایوانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانمخداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامینحالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاكو والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهمده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
كه دیگر نا امیدم من و میدانمكه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانممرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا بامن نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشتو گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فروریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دلدارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
بهاین دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمیگویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمیگویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهاییده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدمده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگرخسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چودرویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرمآرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاكذات پاكت را نیازی جاودانش هست
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:8 توسط Lost-Dream |
 

مدرسه عشق



درمجالی كه برایم باقی ست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس كنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
وسراینده ی عشق
آفریننده ی ماست
مهربانیست كه مارا به نكویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیك،زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
كوچك وبعید
در پی سودا نیست
كه ببخشد ما را
وبفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست
در مجالی كه برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه خرد را با عشق
علم را با احساس
وریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس كنند
لای انگشت كسی
قلمی نگذراند
ونخوانند كسی را حیوان
و نگویند كسی را كودن
ومعلم هر روز
روح را حاضر و غایب بكند
وبه جز ایمانش
هیچ كس چیزی را حفظ نباید بكند
مغزها پر نشود چون انبار
قلب ها خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
كه به جای مغز، دل ها را تسخیر كند
از كتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در كلاس انشا
هر كسی حرف دلش را بزند
غیر ممكن را از خاطره ها محو كنند
تا كسی بعد از این
باز همواره نگوید ، هرگز
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تكرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن وبرگشتن از قله ی كوه
وعبادت را در خدمت خلق
كار را در كندو
و طبیعت را در جنگل سبز
مشق شب این باشد
كه شبی چندین بار
همه تكرار كنیم
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
كه بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه وآدم شده ایم
درمجالی كه برایم باقی است
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
كه در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس كنند
وبگویند كه تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:7 توسط Lost-Dream |
 

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:6 توسط Lost-Dream |
 

جای ِ خالی ِ زندگی



یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،* کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:6 توسط Lost-Dream |
 

*** از وقتی که رفتی! ***

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛* از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.
سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.
عقربه های زمان به کندی می گذرند ، *شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،* من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،* به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، *اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.
بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.
گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.
کاش می شد من به جای تو می رفتم
در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................
روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:5 توسط Lost-Dream |
 

چکه های خاطره



از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا* به لا*ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا*لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا*ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا* از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا*یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم!
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:5 توسط Lost-Dream |
 

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

http://www.sange-saboor.com/thread1170.html



باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد
باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد
باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها
خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها
باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله
ديده ام مى بارد اما نم نم و بى*حوصله
باز قلب پنجره بر روى*من وا مى شود
باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود
باز هم لاى*كتابم مى*نهم يك شاخه ياس
مى*كنم بهر پيامى قاصدك را التماس
باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى*شوم
باز هم با ياد تو سر شار رويا مى*شوم

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:3 توسط Lost-Dream |
 

دوباره تنها شده ام

http://www.sange-saboor.com/thread1272.html

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.

خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز
بخوانم.

کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به
دنيا نيايند.

مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين نامه ام در سکوتي محض بميرد وتازه ترين شعرم به تو
هديه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش اين دل بي قرارم.
دوباره سايه ي حرف هاي تو که روي ديوار روبرو مي افتد.
دلم مي خواهد همه ي ديوارها پنجره شوند و من تو را ميان چشمهايم بنشانم.
دوباره شب ،دوباره تنهايي و دوباره خودکاري که با همه ي ابر هاي عالم پر نمي شود.
دوباره شب،دوباره ياد تو که اين دل بي قرار را بيدار نگه داشته.
دوباره شب،دوباره تنهايي،دوباره سکوت،دوباره من و يک دنيا خاطره...

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:3 توسط Lost-Dream |
 

دلم برات خیلی تنگ می شه ...

http://www.sange-saboor.com/thread1273.html

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:2 توسط Lost-Dream |
 

در شبی از شبهای دلتنگی از تو می نویسم ...

http://www.sange-saboor.com/thread1276.html






شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 11:0 توسط Lost-Dream |
 

وقتی تو آمدی


وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.

وقتی تو آمدی قلب شکستهام پر از عشق شد ، زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد
تو مانند بارانی بر روی منباریدی و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبمروییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدیو دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم راگرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیایمنی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون تو همان امیدزندگیمنی
تو که آمدی مرغ عشقی که در باغ دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروعبه
خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بینرفت.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ، و همه را از صندقچهقلبم
بیرون ریختم و از یادم بردم!
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر ازگذشته شد ، کلام دوست داشتن مقدس تر از
همیشه شد ، و داستان لیلی و مجنون برایمواقعی تر از قبل شد!
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و قلبم بهاستقبال عشق رفت
وقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید و صدف شد ، و دیگردر کنار ساحل تنها
نبودم تو نیز با من بودی
تو که آمدی شبهای شهر ستاره بارانشد ، دروازه شهر گلباران شد
تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و قلب مرابا آن نوای آرامت پر از محبت کردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازتدر آسمان دلم ، به من غرور پرواز به
دشت عشق بخشیدی
تو در دفتر عشقم می مانیو خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات شیرینی کهبا هم داشتیم در
صندقچه قلبم میگذارم و کلیدش را به دست حق میسپارم
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 10:59 توسط Lost-Dream |
 

هوا بس ناجوان مردانه سرد است

مسیحای جوان مرد من، ای ترسای ترس پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوان مردانه سرد است.
آی دمت گرم و سرت خوش باد،
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای، در بگشای.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، دَمَت گرم و سرت خوش باد، سلامم را تو پاسخ گوی،
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم،
منم من سنگ تی پا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور، نغمه ناجور
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 10:57 توسط Lost-Dream |
 

مرا از ياد نبر



گاهی آدم میشکنه.. زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست ،ولی جاشون میمونه،تا خیلی!
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 10:56 توسط Lost-Dream |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا